حكيم ابوالقاسم فردوسى
302
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
بگرد اندرش با درفش بنفش * به پا اندرون كرده زرّينه كفش جهانجوى بر تخت زرّين نشست * بسر برش تاجى و گرزى بدست دو ياره ز ياقوت و طوقى بزر * بزر اندرون نقش كرده گهر همى رفت لشكر گروها گروه * كه از سم ّ اسپان زمين شد چو كوه چو نزديك دژ شد همى بر نشست * بپوشيد درع و ميان را ببست نويسندهء خواست بر پشت زين * يكى نامه فرمود با آفرين ز عنبر نوشتند بر پهلوى * چنانچون بود نامهء خسروى كه اين نامه از بندهء كردگار * جهانجوى كىخسرو نامدار كه از بند آهرمن بد بجست * بيزدان زد از هر بدى پاك دست كه اويست جاويد برتر خداى * خداوند نيكى ده و رهنماى خداوند بهرام و كيوان و هور * خداوند فرّ و خداوند زور مرا داد اورند و فرّ كيان * تن پيل و چنگال شير ژيان جهانى سراسر بشاهى مراست * در گاو تا برج ماهى مراست گر اين دژ بر و بوم آهرمنست * جهان آفرين را بدل دشمنست بفرّ و بفرمان يزدان پاك * سراسر بگرز اندر آرم به خاك و گر جادوان راست اين دستگاه * مرا خود بجادو نبايد سپاه چو خم ّ دوال كمند آورم * سرِ جادوان را به بند آورم و گر خود خجسته سروش اندرست * بفرمان يزدان يكى لشكرست همان من نه از دست آهرمنم * كه از فرّ و برزست جان و تنم بفرمان يزدان كند اين تهى * كه اينست پيمان شاهنشهى يكى نيزه بگرفت خسرو بدست * همان نامه را بر سرِ نيزه بست بسان درفشى برآورد راست * بگيتى بجز فرّ يزدان نخواست بفرمود تا گيو با نيزه تفت * بنزديك آن بر شده باره رفت به دو گفت كين نامهء پندمند * ببر سوى ديوار حصن بلند بنه نامه و نام يزدان بخوان * بگردان عنان تيز و لختى ممان بشد گيو نيزه گرفته بدست * پر از آفرين جان يزدان پرست چو نامه به ديوار دژ بر نهاد * بنام جهانجوى خسرو نژاد ز دادار نيكى دهش ياد كرد * پس آن چرمهء تيز رو باد كرد شد آن نامهء نامور ناپديد * خروش آمد و خاك دژ بر دميد همانگه بفرمان يزدان پاك * ازان بارهء دژ بر آمد تراك تو گفتى كه رعدست وقت بهار * خروش آمد از دشت و ز كوهسار جهان گشت چون روى زنگى سياه * چه از بارهء دژ چه گرد سپاه تو گفتى برآمد يكى تيره ابر * هوا شد بكردار كام هژبر برانگيخت كىخسرو اسپ سياه * چنين گفت با پهلوان سپاه كه بر دژ يكى تيرباران كنيد * هوا را چو ابر بهاران كنيد بر آمد يكى ميغ بارش تگرگ * تگرگى كه بر دارد از ابر مرگ ز ديوان بسى شد به پيكان هلاك * بسى زهره گفته فتاده به خاك